
کلاس که تمام شد، دوستم گفت: کجا برویم؟ گفتم پارک شهر نزدیک هست. رفتیم. من رفتم تو نخ یک آقایی که کت سبز پوشیده بود و داشت برای خودش روزنامه میخواند. میخواستم یک رابطه ای بین کت اش و سبزی های پشت سرش پیدا کنم. دوستم رفت توی یک آلاچیقی. بهش اشاره میکنم یک نفر آنجا خوابیده، بهم اشاره می کند که می داند. بعد او زابراه شد. گذاشت رفت ، روزنامه اش ماند. بعد دوستم زانو زد، رفت تو نخ یک چیزی میان چمنها، بعد زانویش گلی شد .بعد انتظامات آمد، ما را بردند دفتر پارک. گفتند فقط فضای سبز! قبول کردیم. بعد برگشتیم از باغبانها عکس گرفتیم. ولی آنها عصبانی شدند و آنکه از همه پیرتر بود حسابی داد و بیداد راه انداخت. بعد ما رفتیم بستنی خوردیم و گل های خشک شده را از زانوی دوستم پاک کردیم.
---------------------------------------------------------------------
از پنجره طبقه دوم نگاهتان میکردم. آن جورِ قشنگی که زیر باران ایستاده بودید، آن جورِ قشنگی که با کیف آسمان را تماشا می کردید، آن سبزهایی که موج بر می داشتند ، می درخشیدند.
شر شر باران همه صداها را شسته بود و شما زیر لب می خواندید:
آبان ماه را بارانکی/ دی ماه را برفکی/ فروردین ماه، شب ببار روز ببار
---------------------------------------------------------------------